RSS Feed

‘یادداشت‌های پراکنده’ Category

  1. کنسرت باز!

    اردیبهشت ۲۴, ۱۳۹۱ توسط mahdi

    می گه: حمید عسگری امشب کنسرت داره.
    می گم: خب چه کاریه آدم بره کنسرت. اونم کنسرت کی؟ حالا اگه مثلاً شجریانی، ناظری، حداقلش اصفهانی بود یه  چیزی!
    می گه: نه اتفاقاً من خیلی کنسرت باز (=اهل کنسرت!) هستم.
    می گم: خب چند بار تا حالا رفتی کنشرت؟ کیا بودن؟
    می گه: سه بار! یکی ش سراج بود؛ یکی ش عیوضی بود فکر کنم؛ یکی ش هم ناظری بود، کی بود، یادم نیست!

    خواستم بگم یه همچین رفقای هنردوستی دارم من!


  2. بهشت خانه اهل سخاوت است

    اردیبهشت ۱۵, ۱۳۹۱ توسط mahdi

    می گفت:

    حالا توی این اوضاع گرونی باور می کنید آدمی هم هست که پونصد هزار تومن به یک قصابی می ده و می گه این پول رو از طرف من داشته باش؛ هر موقع کسی اومد که پول کم داشت یا اصلاً پول نداشت بهش گوشت بده و پولش رو از این بردار…؟


  3. یعنی شاد می‌شی حالا؟

    اردیبهشت ۱, ۱۳۹۱ توسط mahdi

    همیشه فکر می کردم آدمهایی که موسیقی های مثلاً شاد اون ور آبی و بندری و اینا رو با لذت گوش می دن چه قدر سلیقه موسیقی شون پایینه. حالا وارد بحث اینکه اصلا موسیقی خوب است یا چه قدرش خوب است یا چه طور و چه سبکش یا اصلاً چه چیزی تویش باید خوانده شود یا نه نمی شوم. یک بابایی یک آهنگی ساخته و یک شعری رویش خوانده به اسم موسیقی شاد پخشش کرده. تا این جایش قبول، مثلاً. یک بابای دیگری چون خودش بلد نبوده آهنگ بسازد رفته عین همان قطعه را تقلید کرده و فوق فوقش با کیبرد یا حتی از روی سی دی توی عروسی خوانده و مردم را باهاش رقصانده. تا این جایش هم قبول، باز هم مثلاً! این وسط فکر می کنی آدمهایی که نه اون آهنگ اصلیه، که این تقلیدیه رو با اضافاتی مثل “ها ماشالا”، “باریکلا” و “به سلامتی دایی عروس!” می ذارن توی ماشینشون، یا می ریزن توی گوشی شون و عجب کیف می کنند، چرا این طوری اند آخه؟! یعنی خاطره عروسی هایی که رفتن براشون زنده می شه این طوری؟! یعنی سلیقه اینا این قدر افت کرده آخه؟


  4. قلاده های طلا

    فروردین ۱۸, ۱۳۹۱ توسط mahdi

    «قلاده های طلا» صریح ترین فیلم سیاسی ایران است که با بازخوانی سریع ماجراهای قبل و بعد از انتخابات سال ۸۸، یک داستان امنیتی و اجتماعی را با ابتنا بر واقعیت های آشکار ماجرای فتنه روایت می کند و اتفاقاً بسیاری از شخصیت های این داستان نمود بیرونی دارند: از سفارت انگلستان تا مأموران سرویسهای خارجی و خرابکارها تا حتی خائنین داخل دستگاه های امنیتی و انتظامی. تقریبا تمام فیلم مستند به اطلاعاتی است که از قبل می دانیم و حتی به عینه دیده‌ایم و بنابراین احتیاجی به استفاده از اسناد طبقه بندی شده ندارد.

    فیلم زیاد درگیر ابعاد سیاسی رقابتهای انتخاباتی نمی شود. در واقع می خواهد نشان دهد که چگونه یک بگومگوی درون خانوادگی محمل سوءاستفاده دشمن می شود. در مورد نقش نامزدهای انتخابات و دیگران قضاوت نمی کند و فقط چند کد به مخاطب یادآوری می کند تا خود نتیجه گیری کند؛ دو بار به هاشمی رفسنجانی و نامه معروفش، دو بار به موسوی و مصاحبه مطبوعاتی شب انتخابات و اطلاعیه اولش و یک بار هم به مناظره احمدی نژاد اشاره می کند. البته شاید بهتر بود به منافقین نفوذ کرده در ستادهای انتخاباتی و نقش آنها در انحراف هم اشاره می کرد.

    روایت فیلم در مورد آغاز اغتشاشات و ماجرای حمله به پایگاه بسیج و دفاع مظلومانه بسیجی‌ها از اسلحه خانه صادقانه به نظر می رسد برای مخاطب باورپذیر است. خیلی ظریف حساب معترضان و اغتشاشگران را از هم سوا می کند. جسورانه از زبان نگران یکی از فرماندهان ناجا مطرح می کند که «ما (دستگاه امنیتی و انتظامی) غفلت کردیم». و البته منصفانه جبران آن را هم نشان می دهد؛ به عنوان نمونه با نمایش احساس تکلیف یگان ویژه ناجا در دفاع از پایگاه بسیج. خیلی خوب و خلاصه سوابق خرابکارها  را از زبان خودشان بازخوانی می‌کند و این برای نسل جدید خیلی ضروری است.

    در دو، سه سکانس از زبان نقش اول فیلم تکرار می کند که اوضاع مملکت خیلی وقت است به هم ریخته است، اما هیچ شاهدی بر این مدعا نمی آورد. جریان تجمع شهریور ۸۸ مقابل سفارت انگلستان (مدعای فیلم در سکانس پایانی) را من که یادم نیست. معلوم نیست چه اصراری دارد که «عزیزجون» مادر (همسر؟) شهید و خانواده باید قلیان بکشند؟ صحنه دعوا و فحاشی آن خواهر و برادر کمی زننده است. ماجرای مأمور ام آی ۶ و اینکه دستگیر شد یا نه مبهم می ماند که مهم نیست. اکشن مناسبی دارد و سطح خشونتش هم متعادل است. جلوه های ویژه هم اگرچه کم رنگ، اما حرفه ای است.

    در اواخر فیلم سعی می شود تا مخاطب در مورد شناخت خائن گول بخورد که همین اتفاق هم می افتد و وقتی خائن اصلی معرفی می شود اکثراً غافلگیر می شویم. (البته می شد از حساسیت او بر شخصیت مهندس و اخراجش و نیز روی نتیجه انتخابات در تهران بهش شک کرد.) همین طور وقتی که خیانت آن افسر ناجا نشان داده می شود تماشاگران «اَاَاَه‌ه‌ه» می کشند! فی النهایه اینکه فهم «قلاده های طلا» برای هر کسی در هر سنی ساده است و دیدنش با هر انگیزه ای توصیه می شود!


  5. Destination host unreachable ؛ اقلاً تا یک ساعت!

    اسفند ۱۹, ۱۳۹۰ توسط mahdi

    دیگر عادت کرده ایم. فرقی نمی کند کجا باشی و مشغول چه کاری. چه بخواهی در خانه ایمیلی بخوانی یا در اداره کاری را در برنامه تحت وب سازمانی انجام دهی. در هر صورت اگر دیدی که  جوابی نمی گیری، یک بار گوگل را پینگ کن تا بفهمی که کم کمش تا نیم ساعت کار تعطیل!

    قدیم‌ترها که جنگ بود، جدول خاموشی ها را توی روزنامه ها می زدند تا مردم تکلیف خودشان را بفهمند لااقل. حتی همین حالا هم در شهر ما اگر بخواهند تعمیری توسعه ای چیزی توی شبکه مخابرات یا برق انجام دهند قبلش از رادیو و تلویزیون می گویند که مثلاً فردا برق فلان خیابان چند ساعت قطع خواهد شد یا تلفن های فلان منطقه یکی دو روز مختلند تا فحش مردم را به جان نخرند.

    تازگی ها هم که مد شده بدون اخطار و احضاریه فیلتر می کنند نصف شبی! مثل همین ماجرای صراط و ۵۹۸ و این آخری هم تریبون. یعنی به «ساماندهی» خودشان هم اعتقاد ندارند آیا؟

    این وسط هم بیزینس هایی مثل فروش vpn و … رشد می کنند که دقیقاً با انگیزه قانون شکنی و با تشکیل شبکه عرضه محتواهای اکثراً ضداخلاقی بازارگرمی می کنند.

    امیدوارم شورای عالی فضای مجازی که اعضای حقیقی اش معقول تر از بعضی اعضای حقوقی اش هستند به این افسارگسیختگی در مدیریت فضای تبادل اطلاعات پایان دهد.


  6. دسترسی ویژه!

    مهر ۱۵, ۱۳۹۰ توسط mahdi

    cardحس جالبی است اینکه بنا به موقعیت اجتماعی یا شغلی یا حتی اقتصادی و علمی حق دسترسی ویژه و برتری نسبت به بقیه داشته باشی. امکان اینکه جاهایی می توانی بروی که دیگران معمولاً نمی توانند. امکان اینکه از اطلاعاتی باخبر باشی که دیگران نمی توانند به راحتی تو.

    حس اینکه به خاطر سرمایه‌دار بودنت، یا حتی به خاطر اینکه فلان مدرک در فلان رشته را داری به جلسه ای، گردهمایی، جایی دعوتت کنند که دیگران در سطح پایین تر از تو راه به آن جاها ندارند، جالب است. جالب است به خاطر مقام یا نسبتت با آرامش در صدر مجالسی بنشینی که بقیه مردم در ازدحام و ناراحتی.

    اینکه به خاطر مأموریتی که داری –یا نداری- می توانی از وی.آی.پی فرودگاه استفاده کنی؛ اینکه به خاطر مقامی که داری –یا نداری- یا به خاطر همراهی با یک مقام(!) از دربی وارد جایی می‌شوی که بقیه مردم از درب دیگر؛ یا حتی ساده تر، حقی که به خاطر موقعیت شغلی به تو اجازه می دهد به راحتی وارد اتاق رئیست بشوی و کارت را مطرح کنی –حتی اگر در حال ملاقات با ارباب رجوع باشد- در حالی که دیگران، ارباب رجوع، برای ملاقات با او باید مدتی در انتظار بنشینند.

    جالب است امکان استفاده از یک نرم افزار خاص یا دسترسی به پنل مدیریت یک وبسایت معروف.

    حس جالب و جذابی دارد این حق دسترسی ویزه!


  7. فوتبال مهم تر است یا فرهنگ؟

    شهریور ۲۵, ۱۳۹۰ توسط mahdi

    در نظرسنجی برنامه تلویزیونی پارک ملت، برای انتخاب بهترین (محبوب‌ترین) فیلم سینمایی پس از انقلاب، در طی بیش از ۲۴ ساعت حدود ۵۵۰ هزار پیامک دریافت شد. مقایسه کنید این رقم را با پیامکهای دریافتی برنامه ورزشی نود که معمولاً از یک تا چهار-پنج میلیون پیامک، هر هفته و فقط طی کمتر از دو ساعت در زمان پخش، به خط سامانه پیام کوتاه آن برنامه ارسال می‌شود.


  8. Resuming Blogging…

    شهریور ۱۷, ۱۳۹۰ توسط mahdi

    بسم الله الرحمن الرحیم

    اعتراف می کنم وبلاگ نویس خوبی نیستم. در این هفت سالی که وبلاگهای مختلف درست کرده ام، هیچ کدام را دو سال مستمر نگه نداشته ام. یک ور مهمتر علتش البته سر شلوغ و فکر سانسور شده خودم بوده؛ یک علت دیگرش بدشانسی های یکی دو سال اخیرم در استفاده از سرویس دهنده های مختلف! یک موقع میهن بلاگ سرورش پوکید! یک موقع وردپرس دات کام کلّاً فیلتر شد و بلاگ من هم با تر و خشک آن! یک موقع هم بلاگها هم وبلاگم را البته با هشدار قبلی برای ارتقای سرویس حذف کرد.

    حالا تصمیم گرفته ام یک هاست ارزان دست و پا کنم و خودم آقا و نوکر وبلاگم باشم. بعد رفتم بیشتر یادداشت هایی که در چهار-پنج سال اخیر در میهن بلاگ و وردپرس دات کام و بلاگها نوشته بودم جمع و جور کردم و ریختم توی آرشیو. به همه شان هم برچسب «گزیده مطالب وبلاگهای قبلی» زدم.

    این مطلب را هم که می خواستم دیروز (۱۶ شهریور، روز بلاگستان فارسی) بفرستم، فرصت نشد. عوضش حالا فرستادم. ببینم می شه این وبلاگ رو به جایی رسوند و ولش نکرد…


  9. آیا این مجلس می‌تواند در رأس امور باشد؟

    مهر ۱۴, ۱۳۸۹ توسط mahdi

    چند هفته است سیاسیون در نقد گفته های رئیس جمهور بحث می کنند که آیا هنوز “مجلس در رأس امور” هست یا نیست. کاری به حرافی هایی که در این موضوع شده، و اینکه چه طور این ادعا تحمیلاً و با قرائن معنوی! به احمدی نژاد نسبت داده شد، ندارم؛ که معتقدم این دعوای “مجلس قوه اول است یا دولت” مشکل کشور نیست.

    اما دوست داشتم این سؤال را از آنهایی که به این بهانه (و بهانه های دیگر مثل تجمع تشکلهای دانشجویی مقابل مجلس) رگ گردنی شده و مجلس -و خودشان- را پاک، صالح و مصون از خطا و اشتباه می خوانند، بپرسم که آیا مجلسی که برای خود شأن نظارتی قائل نیست، می تواند در رأس امور باشد؟

    آیا مجلسی که بعضی از نماینده هایش برای پیروز شدن در انتخابات، اقدام به هزینه باورنکردنی برای تبلیغات می کنند (به طوری که احتمالاً هیچ وقت با حقوق چهار ساله نمایندگی نمی توانند جبرانش کنند)، هر گونه وعده و وعید شدنی و ناشدنی را به مردم حوزه انتخابیه خود می دهند و با تزریق هیجان خالی از شعور و منطق می خواهند نماینده شوند، می تواند در رأس امور باشد؟

    آیا مجلسی که وقتی رئیس دانشگاه آزاد وارد آن می شود، چندین نماینده دورش جمع می شوند؛ مجلسی که فراکسیون اقلیتش حاضر به پذیرش مشروعیت رأی مردم نیست و مراسم تحلیف رئیس جمهور منتخب را تحریم می کند و دغدغه اش حمایت از جریان فتنه است، می تواند در رأس امور باشد؟

    مجلسی که تعداد نمایندگانش در طول یک روز، بارها از حد نصاب می افتد؛ مجلسی که باید به نمایندگان برای شرکت در رأی گیری ها التماس کرد… آیا واقعاً چنین مجلسی می تواند در رأس امور باشد؟


  10. درباره دو رخداد دانشگاهی در زنجان

    مرداد ۳۱, ۱۳۸۹ توسط mahdi

    ** این متن را دیروز صبح نوشته بودم که به دلیل تمام شدن حساب اینترنت، انتشار آن تا این لحظه به تأخیر افتاد.

    خبر اول: پروفسور یوسف ثبوتی از ریاست دانشگاه تحصیلات تکمیلی علوم پایه زنجان برکنار شد

    تا به حال توفیق زیارت پروفسور ثبوتی را نداشته ام اما چند باری که به مرکزی که ایشان بنیاد گذشت، همان تنها دانشگاه بدون دیوار ایران، سر زده ام، باعث شده تا عمیقاً ایشان را تحسین کنم. شاید جالب باشد بگویم او برای راه اندازی این مرکز، منزل را در دانشگاه شیراز فروخت و از شخصیت های مورد علاقه‌ی رهبر انقلاب و همین طور مردم زنجان است.

    جالب است در حکم صادره از وزیر علوم برای انتصاب “سرپرست”(نه رئیس) دانشگاه از او “ضرورت حفظ بیت المال و اعمال سیاستهای موثر به منظور صرفه جویی در هزینه ها” و “تلاش در جهت تربیت دانش آموختگانی قانون پذیر با نگرش ارزشی و معنوی” خواسته شده؛ نکته این است که اولاً، مرکز علوم پایه در عمر تقریباً ۲۰ ساله خود کمترین هزینه های دولتی را استفاده می کرده؛ ثانیاً، در میان آنهایی که در این مرکز تحصیل می کنند (لااقل آنهایی که من می شناسم و مراوده داشته ام)، عنصر “قانون ناپذیر” و “ضدارزشی” ندیده ام. اصلاً محیط آنجا به خاطر عده کم دانشجوها و همین طور تمرکز بر مقطع دکترا، همیشه آرام و کاملاً علمی است و بدون هیچ گونه جنجال متفرقه.

    خبر دوم: دکتر محسن افشارچی به عنوان سرپرست دانشگاه زنجان منصوب شد

    آقای افشارچی استاد راهنمای پروژه پایانی من در دانشگاه بود. بر خلاف اغلب دانشجوهای دیگر که دنبال استادهایی بودند که پروژه های آسان را بهشان تکلیف کنند (در واقع بیشتر مدرس های دانشگاهی که من در آن تحصیل کرده ام آن طوری بودند!)، من به علاوه دوستانم سراغ کسی رفتیم که به سخت گیری (لااقل در میان بقیه) معروف بود. در واقع خودم می خواستم در طی انجام پروژه، شلاق بخورم و به اصطلاح آبدیده شوم. و البته شلاق هم خوردم (به معنای واقعی کلمه) تا بالاخره رضایت دکتر افشارچی را جلب کردم!

    اگرچه او هم مانند پروفسور ثبوتی زیاد کار به سیاست ندارد، اما اگر مصاحبه هایی که گاهی با این دو نفر در مواعید انتخاباتی می شود بخوانید، متوجه سلایق متفاوت سیاسی آن‌ها می شوید؛ یکی دلش با احمدی نزاد است و دیگری طرفدار اصلاح طلب ها!

    سؤال مرتبط: جریان چیست که جای رؤسای دانشگاه ها که برکنار می شوند، “رئیس” دیگری منصوب نمی شود و “سرپرست” به جایش می گذارند؟

    برخی نوشته های وبلاگی درباره این موضوع:
    راز سر به مهر: ما غمگینیم. غمت سنگین و سنگین و سنگین تر باد
    دانا: ریاست دانش‌گاهها