بسم الله الرحمن الرحیم
جوانتر که بودم خیلی دلم میخواست شهید بشوم. یکی از آرزوهای زندگیام بود. حقیقتا هم فکر میکردم که راهی تا شهادت نیست. بار گناهانم هم خیلی خیلی خیلی سبکتر از حالا بود.
آرزوی دیگرم سیاهی لشکر امام زمان شدن بود و شهادت در رکاب آن حاضر غایب از نظر. خیلی هم دلم میخواست.
اینها آرزوی بسیاری از دوستان هم سن و سال من هم بود. اصلا دوستیهای ما آن زمان به خاطر همین اعتقادات دوام داشت.
برای این که به این آرزوها برسیم خیلی هم تلاش میکردیم. خیلی مراقب خودمان بودیم که یک وقت گناه نکنیم. دروغ نگوییم. غیبت نکنیم. حرف بد نزنیم. دعوا نکنیم. به نامحرم نگاه نکنیم… خیلی هم با اهل بیت و شهدا -علیهم السلام- حال میکردیم.
***
اما امروز…
حالا نمیدانم اگر بگویم آرزوی شهادت دارم دروغ گفتهام یا ریا کردهام؟ اصلا از وقتی شیطان و سفیر درونیاش -نفس- را ضعیف فرض کردم و ابتدائا «ناخواسته» و حالا -غالبا- «خواسته» مرتکب معصیت میشوم، آرزوی شهادت و همراهی مولا از کلهام افتاده… دیگر دل و دماغ مزار شهدا رفتن مثل گذشته ندارم. دیگر حال نماز جمعه و جماعت رفتن را مثل سابق ندارم. دیگر نماز را از روی شوق و علاقه -و نه برای از سر باز کردن- نمیخوانم. دیگر موقع سحر و افطار ماه رمضان حوصلهی دعا خواندن ندارم. دیگر بعد از گناه کردن مثل … پشیمان نمیشوم. دیگر…
همهاش تقصیر خودمه!
ز که نالیم که از ماست که بر ماست
پینوشت:
ببین حتی توی فرستادن این پست هم یه جورایی پیش خودم دارم ریا میکنم! خاک تو سر ریاکار دروغگویم!